"اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال این
فکر را به یادمان میاورد.پس نوروزت مبارک که هر سالت را سرشار از عشق کند"
+ نوشته شده در Fri 18 Mar 2011 ساعت 8:52 توسط رامين
|
این نوشته های کوتاه یک دنیا معنی دارد
پرویز شاپور
پرویز شاپور نویسنده ایرانی است. شهرت او به دلیل نگارش نوشتههای کوتاه (اغلب تک خطی) است که ظرافت و دیدی شاعرانه و طنزآمیز دارند.
در سال های ۱۳۲۹ با فروغ فرخزاد، نوه خاله مادرش که پانزده سال از او کوچک تر بود، ازدواج کرد. آنها اهواز را برای زندگی مشترک انتخاب کردند. در ۲۹ خرداد ۱۳۳۱ پسرشان به نام کامیار متولد شد که فروغ دراشعار خود به اواشاره کرده، و شاپورنیز از«کامی» ب عنوان نام مستعار وی استفاده میکرده است. رابطه زناشویی این دو به خاطر دخالتهای نزدیکان در سال ۱۳۴۳ به جدایی کشید. پس از جدایی از فروغ ، شاپور هرگز دوباره ازدواج نکرد و تا آخرعمرهمراه با کامیار و دکتر خسرو شاپور برادرش در یک خانه قدیمی زندگی میکرد وی در ۶ تیر ۱۳۷۸ در بیمارستان عیوضزاده تهران بستری شد و درساعت ۶ صبح ۱۵ مرداد درگذشت.آرامگاه پرویز شاپوردر قطعه هنرمندان بهشت زهرای تهران است.
مادر «شاپور» میگفت: «شصت سال بچه بزرگ کردم، یک کلمه حرف حسابی از دهانش نشنیدم.» ولی همین حرفهای ناحساب شاپورکه با اسم «کاریکلماتور»، از مجموعه ها و جنگ های هنری و ادبی سر در میآورد، از بهترین و طنازانه ترین ستون های این مجلات بود. این کاریکلماتور است که اسم شاپور را به ادبیات مدرن ایران سنجاق کرده.
در زیر چند نمونه از کارهای شاپور را می خوانیم:
بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم.
زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمی رود.
جارو، شکم خالی سطل زباله را پر می کند.
برای مردن عمری فرصت دارم.
اگر خودم هم مثل ساعتم جلو رفته بودم حالا به همه جا رسیده بودم.
ستارگان سکه هایی هستند که فرشتگان در قلک آسمان پس انداز کرده اند.
با اینکه گل های قالی خارندارند ، مردم با کفش روی آن پا می گذارند.
سایۀ چهار نژاد یک رنگ است.
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد.
قلبم پرجمعیت ترین شهر دنیاست. نوشته شده روی سنگ مزارش
به نگاهم خوش آمدی.
قطرهٔ باران، اقیانوس کوچکی است.
هر درخت پیر، صندلی جوانی میتواند باشد
اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم، قفسی به بزرگی آسمان میسازم.
روی هم رفته زن و شوهر مهربانی هستند!
*
به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است.
*
برای اینکه پشهها کاملاً ناامید نشوند، دستم را از پشهبند بیرون میگذارم
*
گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرندهٔ محبوس است.
*
غم، کلکسیون خندهام را به سرقت برد
*
بلبل مرتاض، روی گل خاردار مینشیند!
*
باغبان وقتی دید باران قبول زحمت کرده ، به آبپاش مرخصی داد.
*
- قطره باران غمگین روی گونه ام اشک میریزد
*
فواره و قوه جاذبه از سربه سر گذاشتن هم سیر نمی شوند.
*
- در خشکسالی آب از آب تکان نمی خورد.
*
- رد پای ماهی نقش بر آب است
*
گل آفتابگردان در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می کند
*
با چوب درختی که برف کمرش را شکسته بود ، پارو ساختم
*
با سرعتی که گربه از درخت بالا می رود، درخت از گربه پایین می آید
*
دلم برای ماهی ها می سوزد که در ایام کودکی نمیتوانند خاک بازی کنند
*
پرگاری که اختلال حواس پیدا می کند بیضی ترسیم می کند.
*
. آب به اندازه ای گل آلود بود که ماهی ، زندگی را تیره و تار میدید
اهل حق
نام فرقه اى است که در قرن هفتم هجرى در منطقه کردنشین غرب ایران مجاور کشور عراق شکل گرفت. «اهل حق» و «یارسان» دو نام مشهور براى این فرقه است ، ولى با الفاظ دیگرى نیز همچون طایفه سان ، طایفه ، یارستان ، على اللهى ، درویش گورانى (شناخت فرقه اهل حق ، ص ۱۸) ، آیین حق ، آیین حقیقت و دین حقیقت (حق الحقایق ، ص ۳۱۵ ، ۳۱۷ ، ۴۲۰) از این فرقه یاد مى شود. یارسان بنا به قولى مخفف یارستان و به معناى یاران حق است (سرسپردگان ، مقدمه ، ص ۱۰) و به قولى دیگر مرکب از دو کلمه یار (به معناى دوست و صحابه) و سان (به معناى شاه و سلطان) است که روى هم به معناى پیروان و یاران سلطان اسحاق مى باشد (نامه سرانجام ، ص ۲۲). نامى از این فرقه به طور خاص در کتب معروف فرقه شناسى و ادیان به میان نیامده است و از آن جا که تا این اواخر اهل فرقه ، عقاید خود را سرّ مگو دانسته و از افشاى آن خوددارى مى کردند ، اطلاعات مستند و جامعى از عقاید و آداب آنها در دست نبود. به سبب عدم تدوین و طبع و نشر منابع اصلى فرقه و اختلاف نسخه هاى خطى ، حتى اکثر جماعت اهل حق هم از مبانى آیین خود بى اطلاع بوده و بین خاندان هاى مختلف اهل حق نسبت به برخى اعتقادات و آداب و مناسک اختلاف هست (برهان الحق ، ص ۵۶۸ـ ۵۶۹).
خاستگاه مسلک اهل حق ، منطقه کردستان است ، مؤسّس فرقه یعنى سلطان اسحاق از منطقه کردستان عراق مى باشد که به منطقه کردنشین ایران مهاجرت کرده و در همان جا از دنیا مى رود. سایر پیشوایان فرقه عموماً از اهالى غرب ایران ، و اسامى آنها نیز کردى ، گورانى و یا لرى است ، شش تن از هفتن یعنى غیر از على (علیه السلام) که به زعم آنها خدا در آنها حلول کرده ، همگى از اهالى کردستان و لرستان مى باشند ، کتب مذهبى ( ” کلام ها ” و ” دفاتر ” ) فرقه و اصطلاحات مذهبى آنها به زبان کردى اورامانى و گورانى و لکى است (سرسپردگان ، ص ۱۱۷ـ ۱۱۸ ; حق الحقایق ، مقدمه مصحح ،ص شش و هشت) و در بعضى متون مقدس آنها از مسلک اهل حق به آیین کردان تعبیر شده است (نامه سرانجام ، ص ۵۸۲). در عصر حاضر پیروان اهل حق عمدتاً در استان کرمانشاه (شهرهاى قصرشیرین ، سر پل ، کرند ، صحنه و مناطق ذهاب ، بیوه نیج ، ماهیدشت و هلیلان) ساکن هستند. بیشتر افراد ایل گوران و غالب سنجابى ها و عده اى از ایلات کلهر و زنگنه هاى کندوله و ایلات جلالوند از اهل حق هستند. تعداد کمترى در منطقه لرستان و کمتر از آن در سایر نقاط ایران پراکنده اند. شهرهاى عراقى هم مرز ایران و ایالات شرقى و کردنشین ترکیه نیز مأواى افرادى از این فرقه است (حق الحقایق ، مقدمه مصحح ، ص شش ـ نه). مهم ترین متن دینى این فرقه «کلام خزانه» یا «سرانجام» نام دارد که در نظر غالب اهل حق در حکم وحى منزل ، و تعلیمات آن کامل و بالاترین سند مسلکى و حاکم بر جمیع شئون زندگانى اهل حق ها است و مراسم و تشریفات مذهبى و دعاهاى یارسان از آن سرچشمه گرفته است. کلام خزانه ، مجموعه کتاب ها و رساله هایى است که در قرن هفتم و هشتم هجرى توسط رهبران و بزرگان اهل حق تدوین شده و داراى شش بخش یا جزء است (نامه سرانجام ، ص ۲۰ـ ۲۱): ۱٫ بارگه بارگه: شامل ۷۲بند است که توسط ۷۲ پیر سروده شده و درباره فرود آمدن بارگاه هاى ذات الهى ، و گردش ارواح فرشتگان در پیکره پیامبران و پادشاهان و سرداران ایران مى باشد (دانشنامه نام آوران یارسان ، ص ۱۵). ۲٫ دوره هفتوانه: غالباً از قربانى و ادعیه و گشت و گذارهاى ارواح در هفت طبقه آسمان و خلقت فرشتگان و برگزارى جم ها در روز ازل حکایت مى کند (نامه سرانجام ، ص ۱۹۲ـ ۱۹۳). ۳٫ گلیم و کول: به معناى گلیم به دوش و پشمینه پوش ، در باره مجاهدت هاى پیر بنیامین در مهاجرت به یمن است (همان ، ص ۳۱۱ـ ۳۱۳). ۴٫ دوره چهلتن : از آفرینش چهل تن از فرشتگان گزارش مى دهد که در ازل براى رازدارى آفریده شده اند و در قرن هشتم هجرى در پیکره چهل تن تجلى کرده ، مردم را به توحید دعوت کرده اند (همان ، ص ۳۹۰). ۵٫ دوره عابدین: شامل مناجات هاى عابدین جاف است که از احوال صالحان و گناهکاران پس از مرگ هم صحبت مى کند (همان ، ص ۴۹۲). ۶٫ خرده سرانجام: مربوط به آداب و مناسک است مثل برگزارى جم ، جوز شکستن و سر سپردن ، نامگذارى کودک ، ازدواج ، دعاى غسل و تلقین میت (دانشنامه نام آوران یارسان ، ص ۱۶). اهل حق و اسلام: در نسبت و پیوند آیین اهل حق با اسلام و فرقه هاى اسلامى دو گرایش عمده در پیروان این فرقه وجود دارد: دسته اى با اصرار ، خود را مسلمان شیعه دوازده امامى (برهان الحق ، ص ۱۰) و از سلاسل عرفاى شریعت محمدى (صلى الله علیه وآله وسلم) (همان ، ص ۶) و تابع احکام قرآن (همان ، ص ۱۳۹) مى دانند (که در این مقاله از آنها با عنوان دسته اول یاد خواهیم کرد). در مقابل ، دسته دیگر اهل حق را آیینى مستقل (گنجینه یارى ، ص ۱ـ۴ و ۱۲۸ به نقل از اطلاعیه دراویش پیرو نور على الهى ضمیمه کتاب: اهل حق ، تاریخچه ، عقاید ، فقه ، ص ۲۳۵) مى دانند (که از آنها با عنوان دسته دوم یاد خواهیم کرد). دسته دوم مى گویند افرادى که در جامعه اهل حق به دنیا مى آیند اهل حق اند و شریعت و طریقت و معرفت را در جامه هاى قبلى گذرانده اند و در این جامه (جسم) دیگر ملزم به اجراى فرایض شرعى نیستند … تا به روز حشر و باقى ، به جز راه و رسم یارى ، گرویدن به هر مذهب و مسلک غیرى ، محکوم و مردود است … اهل حق تابع دستورات «سرانجام پِردى وَرى» است… یک فرد اهل حق با داشتن شارب و سه روز روزه و به جا نیاوردن سنت قرآن و در عین حال که تابع دستورات سرانجامى است اگر ادعاى مسلمانى کند استغفراللّه کفر گفته است (بیان الحق ، قادر طهماسبى کرندى ، ص ۴۴ و ۱۰۴ و ۱۱۱ـ ۱۱۲ و ۱۴۱ به نقل از اطلاعیه) و به صراحت از تناسخ و وحدت وجود (انسان خدایى) دفاع مى کنند (همان ، ص ۳). دسته اول از این که آنها را «على اللهى» مى خوانند ناراحتند و آن را نشانه جهل قائلین مى دانند ; با این استدلال که اهل حق در قرن هفتم و فرقه «على اللهى» در قرن اول هجرى تأسیس شده است. على اللهى ها به خلاف اهل حق به سایر امامان شیعه معتقد نیسنتد و سیر تکامل گردش مظهرات ، سر سپردن و پیر و دلیل داشتن را منکرند و خدایى غیر از على (علیه السلام تصور نمى نمایند (برهان الحق ، ص ۶۴۳ـ ۶۴۴). اختلاف صاحبان این دو گرایش حتى به صدور اطلاعیه در تکفیر همدیگر منجر شده است (اهل حق تاریخچه ، عقاید ، فقه ، ص ۲۲۶ـ ۲۴۰). مؤسس ، شخصیت ها ، و مقدسات اهل حق: بنا بر متون اهل حق ریشه عقاید این مسلک به عالم اَلست اولین دوره از ادوار سه گانه خلقت ، قبل از دوره شریعت پیامبر خاتم (صلى الله علیه وآله وسلم) و دوره آخرالزمان که از زمان على (علیه السلام) آغاز شده است برمى گردد (برهان الحق ، ص ۱۶و ۱۹) و این عقیده به صورت سرّ نزد پیامبران و دوازده امام و اولیاى الهى دست به دست گشته تا در قرن هفتم یا هشتم هجرى توسط سلطان اسحاق (سلطان سهّاک یا صهّاک) آشکار شد و وى مراسم شرط و اقرار یارانش به مفاد این عقاید و آداب را در کنار پلى منعقد کرد که در روستاى محل زندگى خود بعد از هجرت (روستاى شیخان) بر روى رودخانه سیروان (شمال شرقى ناحیه گوران) ساخته بود (این پل هم اکنون بسیار مقدس است و به پل صراط تعبیر مى شود که ارواح نیکان و بدان موقع گذشتن از آن از هم شناخته مى شوند). به همین جهت سلطان اسحاق را مؤسس مسلک اهل حق ، و ارکان آن را به زبان کردى اورامانى «بیابَس (بیاوبس) پِردى وَرى» مى خوانند (بیابس یعنى شرط و پیمان و پردى ور یعنى این طرف پل) (برهان الحق ، ص ۴۱ـ ۴۳ و ۲۹۵ ; دانشنامه نام آوران یارسان ، ص ۱۴ و ۱۸). ولادت سلطان اسحاق را مختلف ذکر کرده اند: ۶۱۲ق (حق الحقایق ، ص ۴۲۶) ، ۶۷۵ق (نامه سرانجام ، ص ۱۶) ، ۶۷۱ ق ، ۴۴۵ق ، ۵۲۸ق (دانشنامه نام آوران یارسان). محل تولد وى روستاى برزنجه ناحیه شهرزور از بخش حلبچه سلیمانیه استان کرکوک عراق است. پدرش شیخ عیسى ، و مادرش خاتون دایراک رمزبار (رمزیار ، رزبار ، رضبار) نام داشت. براى تحصیل به شهر زور رفت که اکثریت آنها شافعى مذهب بودند ولى عده اى از غلات نُصَیریه نیز در آن جا فعالیت مى کردند. علاوه بر تحصیل نزد عالمان شافعى از جمله ملاالیاس شهرزورى با نصیرى ها هم رابطه داشت (نامه سرانجام ، ص ۱۶). وى که ابتدا سنى مذهب بود به سبب ارتباط با نصیرى ها در شهر زور و سفرى که به ترکیه محل رشد نصیریه ـ داشت ابتدا شیعه شده و سپس جذب طریقه صوفى جنبلایى مى شود (اهل حق ، ص ۱۷۱). وقتى به برزنجه برمى گردد برادرانش با وى به مخالفت برمى خیزند و مجبور به ترک آن جا مى گردد و به روستاى شیخان در منطقه اورامان از توابع شهرستان پاوه در استان کرمانشاه هجرت مى کند و تا آخر عمر همان جا مى ماند. آرامگاه وى کنار رودخانه سیروان جنوب جاده پاوه به نوسود قرار دارد ( دانشنامه نام آوران یارسان ، ص ۱۰۲). اهل حق اولین تجلى کامل ذات خدا را در على (علیه السلام) و دومین تجلى تام و تمام را در سلطان اسحاق مى دانند ، و گاهى اسحاق را دون یا مظهر على (علیه السلام) خوانده و آن دو را برابر دانسته اند (حق الحقایق ، ص ۲۹ ; برهان الحق ، ص ۴۰۵) امّا گاهى اسحاق را از آن جا که جامه اش بعد از على (علیه السلام) بوده ، کامل تر از على (علیه السلام) مى دانند (آثار الحق ، ج۱ ، ص ۵۳۷). مشاهیر اولیاى مسلک اهل حق قبل از سلطان اسحاق عبارتند از: ۱٫ بُهلول ، که وى را پسر عم هارون الرشید و از اصحاب خاص امام صادق (علیه السلام) دانسته اند ; ۲٫ شاه فضل ولى ، در اواخر قرن سوم هجرى ; ۳٫ بابا سرهنگ ، در قرن چهارم ; ۴٫ مبارک شاه ، ملقب به شاه خوشین در قرن چهارم و بعد از وفات بابا سرهنگ ; ۵٫ بابا ناعوس (نااوس ، ناووس) از اکراد ایل جاف کردستان ، بین قرن پنجم و ششم (برهان الحق ، ص ۲۸ـ ۴۰). جیحون آبادى از فردى به نام نُصَیر یاد مى کند که غلام حضرت على (علیه السلام بوده و اولین فرد بعد از اسلام است که سرّ مگو که نزد على (علیه السلام) بود بر او فاش شد (حق الحقایق ، ص ۲۳۹) در سرودهاى دینى اهل حق هم تشویق به دین نُصَیرى (اهل حق) شده است ، و تعبیر به دین و آیین «یارى» هم مى تواند ریشه در همین امر داشته باشد (اهل حق ، ص ۱۶۲ـ ۱۶۳). سلطان اسحاق یاران خود را در ۱۲طبقه در طول هم دسته بندى کرد: ۱٫ هفتن ; ۲٫ هفتوانه ; ۳٫ هفت نفر قَوِّل طاس ; ۴٫ هفت هفتوانه ; ۵٫ چهل تن ; ۶٫ چهل چهل تنان ; ۷٫ هفتاد و دو پیر ; ۸٫ نود و نه پیر شاهو (شاهو محلى است جنب اورامان جزو استان کرمانشاه) ; ۹٫ شصت و شش غلام کمربند زرین ; ۱۰٫ هزار و یک غلام خواجه صفت ; ۱۱٫ بى وَر هزار (ده هزار) غلام ; ۱۲٫ بى ون غلام یا بى ون هزار غلام (هزارهاى بى شمار) (برهان الحق ، ص ۴۵ـ ۴۷). در روایت دیگرى این تقسیم ، هشت گانه است (با حذف موارد ۶ و ۸ و ۱۰). هفتن و هفتوانه از سایرین مقرب و مقدم اند و آسمان ها به هفتن ، و زمین ها به هفتوان سپرده شده و به تعداد آنها خلق گردیده اند. این دو دسته و هفت سردار و قوّلطاسیان (جمعاً ۲۸ تن) اشرف مخلوقات هستند (سرسپردگان ، ص ۲۶ـ ۲۷). اهل حق پنج چیز را در عرض هم مقدس مى شمارند: ۱٫ بیابس ، اعم از ساج نارى و پردى ورى. بیابس ساج نارى عهد و پیمانى است که در محضر خورشید بسته شده. در این پیمان ، خداوند با هفتن شرط کرده که در طول عمر عالم هر یک از جسدى به جسد دیگر درآیند و مردم را ارشاد و رهبرى کنند (برهان الحق ، ص ۴۳ـ ۴۴ ; اهل حق ، ص۵۷) ; ۲٫ کلام سرانجام ، که به عقیده اهل حق شیره و جوهر بطون حقیقى قرآن است (برهان الحق ، ص ۵۷۲) و کلام سایر بزرگان اهل حق ; ۳٫ جم و جمخانه (جمع و جمع خانه) یعنى اجتماع جماعت اهل حق براى عبادت و اذکار و اوراد اختصاصى ; ۴٫ آنچه در جمخانه به عنوان نذر و طبق قانون اهل حق بر آن دعا خوانده شده است (سرودهاى دینى یارسان ، ص۱۵۲ـ ۱۶۱) ; ۵٫ شرط و اقرار یا همان عهد و میثاق و بیعت (برهان الحق ، ص ۲۶ـ ۲۷). عقاید اهل حق: اهل حق آیین و مسلک خود را عصاره و حقیقت همه شرایع گذشته مى دانند. به زعم آنها ، قرآن در اصل ۳۲جزء بوده که ۳۰ جزء موجود ، فرع دین است و دو جزء دیگر ، اصل آن. و آن اصل که سرّ مگو است در سینه پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) مانده و براى عموم فاش نشده بلکه سینه به سینه از امامان به حضرت مهدى (عج) رسیده و آن حضرت این سرّ را که «فرقان» نام گرفت به زبان کردى بیان کرده است (حق الحقایق ، ص ۲۰۱ـ ۲۰۲و گنجینه یارى ، ص ۱۲۸ـ ۱۳۰). نزد اهل حق کمال معنوى چهار مرحله دارد: شریعت ، طریقت ، معرفت و حقیقت. با شریعت اسلام مرحله اول ختم شد ، طریقت یعنى آن که با ولایت على (علیه السلام به مسلک اهل حق درآیند ، با اطاعت از اولوالامر آنان که به مقام مظهریت و مشیّت رسیده اند که مصداق اتم آن سلطان اسحاق است به مقام معرفت برسند ، و آن گاه در مرحله چهارم حق و حقیقت را دریابند تا کمال را در وصال و بقا را در فنا ببینند. به این ترتیب دوره طریقت و معرفت در ولایت على (علیه السلام) طى شد ، و ظهور سلطان اسحاق آغاز پیدایش مرحله حقیقت شد (برهان الحق ، ص ۷ـ۱۵ و ۴۰۴ـ ۴۰۵). از همین رو شریعت را پوست و صدف ، و آیین اهل حق را مغز و دُرّ صدف مى خوانند (حق الحقایق ، ص ۲۰) ، عصاره بطون حقیقى قرآن را در کلام سرانجام (برهان الحق ، ص ۵۷۲) و دستورات سلطان اسحاق را تکامل یافته شریعت محمدى مى دانند (نگاهى گذرا به تاریخ و فلسفه اهل حق ، ص۱۹۲). حلول و غلوّ: «حلول» ظهور ذات خداوند در صورت انسان یکى از اساسى ترین باورهاى اهل حق است و به همین جهت آنها را ملحق به فرقه هاى غالى کرده اند. تفاوت آنها با على اللهى ها این است که آنها حلول را اختصاص به على (علیه السلام) مى دهند ولى اهل حق همه بزرگان خود مثل بهلول ، شاه فضل ، باباسرهنگ ، شاه خوشین ، باباناووس ، سلطان اسحاق ، شاه ویسقلى (قرمزى) ، محمد بیگ (لرستانى) و خان آتش یا آتش بیگ و… را مصداق آن مى دانند (نامه سرانجام ، ص ۱۲۶ـ ۱۹۵ ; برهان الحق ، ص ۶۴۳ـ ۶۴۴). به گفته اهل حق على (علیه السلام) خالق زیر و زَبَر و خداوند دو سرا است و اگر هم خداى ناپیدایى وجود داشته باشد سجده براى خداى موهوم بى معناست (حق الحقایق ، ص ۴۹ـ ۵۰). پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) بعد از این که به معراج مى رود متوجه مى شود که على (علیه السلام) همان ذات پروردگار است و از او طلب عفو مى کند که او را نشناخته است و على (علیه السلام) از او مى خواهد که این راز را فاش نکند (همان ، ص ۲۰۴ـ ۲۰۵). البته مظاهر خداوند در یک رتبه نیستند ، بلکه بعضى را «ذات بشر» و برخى دیگر را «شاه مهمان» گفته اند. ذات بشر وقتى است که ذات حق در مظهرى مخصوص به خود ظهور کند مثل حضرت على (علیه السلام) و سلطان سهاک ، اما اگر به اشخاصى که ذات و مظهر علیحده اى مادون مقام حق دارند به طور موقت تجلى کند آنان را شاه مهمان گویند ، مثل این که ذات سلطان سهاک که خداوند است بر یکى از هفتنان مهمان گردد (برهان الحق ، ص ۶۳۳). با توجه به اجماع مسلمین بر بطلان حلول ، دسته اول اهل حق در آثارى که به باور برخى از محققان براى خود جماعت اهل حق نوشته نشده و مطالب آن طورى تنظیم شده که با احکام اسلامى مغایر نباشد (سرسپردگان ، مقدمه ، ص ۷) این عقیده را تجلى و ظهور نامیده اند (برهان الحق ، ص ۶۳۳) و مى گویند مقصود این است که جلوه ذات حق طورى جسم على (علیه السلام) را دربرگرفته و بر آن احاطه کرده که در جسم و هیکل على (علیه السلام) جز خدا چیزى مشاهده نمى شود (همان ، ص ۶۳۷) و این در حالى است که هم ایشان در پاسخ به این سؤال که آیا على (علیه السلام) ازلى و ابدى است؟ مى نویسد:…پس به اعتبار این که (مظهراللّه) است ذات او ازلى و ابدى خواهد بود ، و به اعتبار این که بشر است چنان که دیده شد قالب تهى نمود (همان ، ص ۶۵۲) در حالى که اگر مراد از مظهر بودن ، متصف بودن به صفات خدایى باشد تلازمى با ازلى و ابدى بودن ندارد ، و این ملازمه تنها با قول به حلول برقرار است. همچنین تقسیم تجلیات و مظهرات به «ذات بشر» و «شاه مهمان» و «ذات مهمان» (تجلى ذات حق یا اتصال ذوات مادون حق به اشخاص مساوى یا مادون خود جهت مأموریتى به مدت موقت ) (همان ، ص ۶۳۳) بدون اراده حلول از الفاظى مثل تجلى و ظهور و اتصال ، قابل تصور نیست. غلوّ ، طرف دیگر سکّه حلول است ، زیرا حلول ذات الهى در شخص مستلزم اعتقاد به الوهیت آن شخص و عین غلوّ است. نشانه هاى غلو علاوه بر حلول در نوشته هاى این فرقه فراوان است. آنها على (علیه السلام) را برتر از پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم مى دانند با این توجیه که نبوت پوسته ، و ولایت مغز و هسته است (برهان الحق ، ص ۶۵۲). پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) بعد از سفر معراج که به کردگارى على (علیه السلام پى مى برد ، به او سر مى سپارد و از جهلش نسبت به مقام وى عذرخواهى مى کند و شهادت مى دهد که او اول و آخر و خداوند در ظاهر و باطن است (حق الحقایق ، ص ۲۰۲ـ ۲۰۵) ، سلطان اسحاق را که دون و جامه یا مظهر على (علیه السلام است چون جامه اش بعد از على بوده ، کامل تر مى دانند (آثار الحق ، ص ۵۳۷) و بعد از اعلان تعلق هر روز از ایام هفته به یکى از هفتن ، سلطان اسحاق را صاحب تجلى در همه اوقات مى دانند (برهان الحق ، ص ۳۹۴ـ ۳۹۵) و «پردرى ور» محل هجرت و دفن سلطان را قبله یارسان قرار داده اند (حق الحقایق ، ص ۳۶۴). آنها همه رهبران خاندان هاى اهل حق (شامل «پیر» و «دلیل)» را داراى علم لدنى و محل تجلى ذات الهى مى دانند و هر «دفترى» که منسوب به آنها باشد برایشان معتبر است (آیین اندرز و رمز یارى ، ص ۱۵ به نقل از شناخت فرقه اهل حق ، ص ۴۹) و این در حالى است که معصوم بودن پیامبران را انکار مى کنند (آثار الحق ، ج۱ ، ص ۱۴۹). تناسخ: رکن دیگر عقاید اهل حق تناسخ است که غالباً از آن به «جامه به جامه» و «دون به دون» یاد مى کنند (دون لغت ترکى به معناى جامه است) (معرفت الروح ، ص ۷۳ ; آثار الحق ، ج۱ ، ص ۳۲۵). پس از خلقت هفتن (جبرئیل و شش فرشته دیگر) از ذات الهى ، آنها از خداوند درخواست کردند که زمین و آسمان و بندگان را بیافریند و اجابت خواست آنها مشروط به این شد تا هر کدام هزار یا هزار و یک دون را بپیمایند (حق الحقایق ، ص ۴۴ـ ۴۸). هدف از تبدیل این هزار جامه ، فرصت دادن به روح انسانى براى رسیدن به کمال نهایى است (معرفت الروح ، ص ۷۰). حداکثر ضرب الاجل براى طى مراحل کمال ، ۵۰هزار سال (به حساب سنواتى کره زمین) است (همان) بنابراین عمر هر قالب جسمانى روح به طور متوسط پنجاه سال است و اگر در یک قالب عمر بیشتر کند در قالب دیگر عمرش کمتر خواهد شد. مناط پنجاه هزار سال ، هزار قالب بشرى است ، و نوزاد باید بیش از ۴۰روز عمر کند تا به عنوان یک قالب محسوب شود و اگر کمتر بود به حساب دوران سیر تکامل هزار قالب بشرى نمى آید بلکه نوعى جریمه محسوب مى شود. چنان که اگر به علت تنزل مقام به اجسامى غیر از بشر ظاهر شود ولو آن اجسام متعدد و مدت آن هم طولانى باشد به حساب سیر تکامل نخواهد آمد (همان ، ص ۷۱). روح در هر مرتبه اى که مى میرد موقتاً به عالم برزخ منتقل مى گردد و توقف آن در عالم برزخ براى همه یک سان نیست. در این جامه به جامه گشتن ها جنس مذکر و مؤنث هرگز به هم تبدیل نخواهند شد امّا امکان تبدیل مخنّث به مذکر یا مؤنث وجود دارد (همان ، ص ۷۳). روح یک شخص در همان زمان حیاتش بدون این که خودش هم متوجه شود بنا بر حکمت و مصلحت یا نتیجه عکس العملى ، مى تواند به امر خدا با یک روح دیگر تعویض گردد (همان ، ص ۷۴). و تبعیضاتى که در زندگى مخلوق از هر حیث به ظاهر امر دیده مى شود همگى روى حساب هاى دقیق نتایج اعمال قبلى و حالى و بعدى و یا سیر تکاملى هر موجودى خواهد بود (همان ، ص ۷۵) اگر روحى در قالب بشرى اولیه توانست با جدّ و جهد و کوشش (یا تأیید الهى) به کمال برسد ، به وصال حق و حقیقت مى رسد ، و الا سیر تکامل هزار عالم خود را انجام مى دهد و اگر ظرف مهلت پنجاه هزار ساله (با گردش در هزار قالب) موفق به سیر تکامل هزار عالم نگردید از فیض مرتبه نهایى کمال که وصال حق است براى ابد محروم مى گردد و وارد بهشت یا جهنم ابدى مى گردد و جزاى نیکى اعمالش در یکى از درجات مادون مقام کمال ، به میزان استحقاقش داده خواهد شد ، و سزاى بدى اعمالش را نیز در یکى از مراتب سافل که درجات آن تا اسفل السافلین است خواهد یافت (همان ، ص ۷۰ـ ۷۲). بیان این جزئیات در امرى که حسى و تجربى نیست از طرف افراد دسته اول اهل حق بدون آن که دلیلى از شرع بر آن اقامه کنند، بسیار عجیب به نظر مى رسد مگر آن که باور کنیم آن طور که ادعا کرده اند در تماس مستمر با خداوند بوده اند (آثار الحق ، ج۱ ، ص ۲۳) یا به درجه پیامبرى رسیده و دینى مخصوص به ایشان مرحمت شده است (همان ، ص ۶۴۴ـ ۶۴۶). دسته اول اهل حق که از استعمال لفظ تناسخ تحاشى مى کنند از «سیر تکامل روحى و معنوى » و «جامه به جامه» و امثال آن استفاده مى کنند و مى گویند تناسخیون آغاز و انجام و هدف خاصى براى انتقالات نفوس قائل نیستند تا برزخ و مبدأ و معادى براى آن تصور شود و بر همین اساس پاداش و جزا را منحصر در این دنیا و به وسیله همین انتقالات مى دانند ، در حالى که قائلین به سیر تکامل ، براى این انتقالات حد معینى (هزار جامه) قائل شده و لذا آن را هدفدار کرده اند و جایى براى معاد و عالم آخرت و برزخ باز کرده اند (معرفت الروح ، ص ۱۱۸). و واضح است که این مقدار تلاش نتوانسته اشکال بنیادین محذور عقلى و نقلى تناسخ مثل محذور تعلق دو نفس به بدن واحد ، و تعلق نفس واحد به دو بدن در حالت واحد ، و عدم هماهنگى بین نفس و بدن در قوه و فعلیت و رجوع نفس بالفعل به مرتبه قوّه محض (گوهر مراد ، ص۱۷۲ـ ۱۷۵ ; کشف المراد ، ص ۱۹۱ ; اسفار ، ج۹ ، ص ۱۰ـ ۲۰ ; قواعد المرام ، ص ۱۵۳ ; شرح مقاصد ، ج۳ ، ص ۳۲۴ـ ۳۲۶) ، و روایات دالّ بر کفر کسى که قائل به تناسخ است (بحارالأنوار ، ج۴ ، ص ۳۲۰) را برطرف کند (مدخل تناسخ). آفرینش جهان و انسان: عقاید اهل حق در خصوص آفرینش ، مبتنى بر اعتقاد آنها به تناسخ است. مطابق یک روایت ، خدا ابتدا درون دُرّى بود ، سپس از دُرّ بیرون آمد و به فرمان او دُرّ پاشیده شد ، و از پاشیدگى آن دودى برخاست و آسمان و زمین و ستارگان و ماه و خورشید و شب و روز پدید آمد ، و چون سراسر جهان آب بود آنها را یک جا گرد آورد و دریا و خشکى را از هم جدا کرد و بر روى زمین روییدنى ها و درخت هاى گوناگون رویاند و در دریا ماهى ها و جانداران متنوع آفرید. پس از آن از کف دریا گوهرى بماساند و تخت خویش را پدید آورد ، و نام خود را خداوندگار نهاد. سپس بخشى از روان جاودانى خود را جدا کرد و فرشتگان و بندگانى به نام هاى هفتن و چهل تن و چهل چهل تن و هفتوانه و هفت خلیفه و بى ور هزار غلام و بى ون غلام را از آن آفرید. پاسبانى زمین و آسمان را به هفتن سپرد و نگهبانى بندگان دیگر خود را به هفتوانه داد. پس از آن ، با یکى از هفت تن ، هفت طبقه آسمان را به نام هاى: لوح صدف ، عقیق ، گوهر ، دُرّ ، یاقوت ، مرجان و اَلَست سیر کرد و در هر طبقه جشنى برپا مى شد و نیاز درونى فرشتگان اهل آن طبقه را برآورده مى کرد و یکى از حاضرین ، خود را قربانى مى کرد و قربانى میان حاضران تقسیم مى شد. پس از این گشت و گذار معنوى ، به هفتن دستور داد مشتى خاک از زمین بیاورند تا آدمى را بیافریند ، خاک گریه کرد که تاب و توان آدمى شدن را ندارد ، و بالاخره توسط فرشته مرگ ، دستور انجام شد. هفتن آن مشت خاک را خمیر کرده با آب و باد و آتش آمیختند ، و آن گاه خداوند آدم را آفرید. و خلقت عالم و آدم در شش دوره انجام شد. خداوند خواست گوهر خود را در پیکره آدمى مهمان کند ، و زمان ها گذشت تا این که گوهر خود را در قالب على (علیه السلام) آمیخته کرد ، و دین اسلام را پدید آورد و هفتن و هفتوانه و دیگر فرشتگان را در پیکره هاى گوناگون آدمیان پدیدار کرد. پس از آن خدا در کالبد بهلول ، بابا سرهنگ ، شاه خوشین لرستانى و بابا ناووس تابید ، و در سده هشتم هجرى در تن سلطان اسحاق تجلّى کرد و اسرار آیین یارسان را آشکار ساخت. (نوشته هاى پراکنده درباره یارسان ، ص ۱۱۸ـ ۱۲۰ ; شاهنامه حقیقت ، ص ۳۴ و ۵۶ـ ۶۲ و ۸۱ـ ۸۴ و ۴۴و ۴۸ و ۱۸۷ و ۲۲۱و ۲۷۳ و ۳۰۳ و ۳۱۷ ; نامه سرانجام ، ص ۱۹۲ـ۱۹۳ و ۱۹۵و ۳۹۰). آداب و مناسک اهل حق: اهل حق بدون ارائه هیچ سند و دلیلى ، براى بزرگان خود حق وضع قوانین اجتماعى مثل ارث ، قضاوت و داد و ستد قائل هستند (آیین یارى ، ص ۲۵ ، به نقل از شناخت فرقه اهل حق ، ص۱۰۴). لذا بعضى از آنها که حتى از دسته اول اهل حق مى باشند مى گویند اگر زن به شوهر بگوید من تو را نمى خواهم همان لحظه بر او حرام مى شود (آثار الحق ، ج۱ ، ص ۳۶۳) و با تعدد زوجات مخالفت مى کنند با این استدلال که هیچ فرقى نیست بین این که زنى برود دو شوهره بشود یا مردى دو زنه شود (همان ، ج۱ ، ص ۳۶۲) و خواهر و برادر اقرارى در کنار نسبى و سببى وضع مى کنند و تا هفت پشت وصلت بین آن دو را حرام مى گردانند (همان ، ج۱ ، ص ۵۴۲) و انبیاء را معصوم نمى دانند (همان ، ج۱ ، ص ۱۴۹). ورود بـه مسلک اهـل حـق بـدون عهد و میثـاق و سر سپـردن میسر نیست و سر سپردن یعنى طى تشریفات و آداب خاص ، سر تسلیم به مسلک اهـل حـق فـرود آوردن و توسـط دلیل و پیر با صاحب خاندان بیعت نمودن و با رشته شرط و اقـرار بـه پادشـاه حقیقت پیوستن (سر سپردگان ، ص ۵۵ـ۵۶ ; نامـه سرانجام ، ص ۵۵۵ـ ۵۵۹ ; برهان الحق ، ص ۵۶). دلیـل ، کسـى اسـت کـه با اجـازه پادشـاه و پیـر ، گروندگان به مسلک اهل حـق را هدایت و دستگـیرى نموده ، سپس به پیـر بسپـارد (برهـان الحـق ، ص ۵۳) و پیـر کسى اسـت که با اجازه پادشـاه ، آن شخص را ارشـاد و بـه شـاه حقیقـت یعنـى کسى که بـه آخرین مرحلـه کمال رسیـده و مقـام اولى الأمـرى و مظهراللهى را حائز شـده برسـاند تـا بـا توجهات شـاه به فیـض رحمت الهى کامیاب گـردد (همان ، ص ۵۴) و چون عموم اهـل حـق به سر سـپردن و داشتـن پیر و دلیل مکلف هستند سلطان اسحـاق در عهد خـود بنیامیـن را به سمت پیرى و داوود را به عنـوان دلیـل بـراى همـه اهـل حق منصوب کرد ، اما چون این دو تأهل اختیار نکرده و اولاد نداشتند هفت خاندان به نام سادات خاندان حقیقت دایر کرد تا هر خاندان براى جمعى از جماعت اهل حق در هر زمان به جانشینى پیر بنیامین انجام وظیفه کنند (که بعد از سلطان ، چهار خاندان دیگر هم بر آنها اضافه شد) و وظیفه دلیلى را هم بعد از داوود به دو طبقه (ذریه هفتاد و دو پیر از یاران سلطان اسحاق ، و یاران بعضى از خاندان هاى نامبرده نسل بعد نسل) تفویض کرد (همان ، ص ۶۵ـ ۶۶) و هم اینک یازده خاندان در جماعت اهل حق وجود دارد: خاندان شاه ابراهیم ، عالى قلندر ، بابا یادگار ، خاموش (از نسل سید ابوالوفا) ، میر سور ، سید مصفا ، حاجى بابوعیسى ، ذوالنور ، بابا حیدر ، آتش بگ و شاه حیاس (همان ، ص ۷۲ ; نامه سرانجام ، ص ۲۴ـ ۲۸). از این یازده خاندان فقط دو خاندان اخیر (شاه حیاس و آتش بگ) خاندان هاى شاه مهمان بوده و علاوه بر پیر و دلیل ، جانشین پادشاه هم در ظاهر دارند که همان مسند نشین و رهبر از اولاد آتش بگ و شاه حیاس است ، ولى براى مریدان سایر خاندان ها فقط جانشین پیر و دلیل در ظاهر دارند و جانشین پادشاه در ظاهر نداشته بلکه جلوه حق در هر خاندان ، و مجمع عبادات اهل حق را مقام پادشاه مى دانند (برهان الحق ، ص ۷۲ـ ۷۵). نماز مخصوص اهل حق اوراد و اذکار خاصى است که در جم خانه انجام مى دهند و به دو صورت جلى و خفى انجام مى شود. اهل حق روزى پنج بار باید مشغول اذکار و عبادت براى تزکیه نفس باشند (نامه سرانجام ، ص ۵۶۵ـ ۵۶۶). دسته اول اهل حق نماز مخصوص اهل حق را مکمل نماز شرعى مى دانند (برهان الحق ، ص ۱۳۸) ، اما دیگران نیاز را جاى گزین نماز دانسته و شرکت یک بار در هفته در جمع هاى نذر و ذکر را براى تمام عبادات کافى مى دانند (سرسپردگان ، ص ۶۳ـ ۶۴ ; گنجینه یارى ، ص ۱۹ به نقل از اطلاعیه دراویش پیرو نور على الهى ضمیمه کتاب اهل حق ، تاریخچه ، عقاید ، فقه ، ص ۲۳۵). در مورد روزه نیز هر ساله زمستان در موعد معین که ابتداى آن ، مورد اختلاف خاندان هاى اهل حق است سه روز متوالى بر همه اهل حق واجب است روزه بگیرند. روزه این سه روز به نیت «روزه مرنوى» است. «مرنو» یعنى غار نو ، ومرتبط به واقعه اى است که سلطان اسحاق همراه سه نفر از یارانش مورد تعقیب دشمنان قرار گرفته در کوه «شندرکوه» مرز ایران و عراق فعلى ، در غارى که پدیدار شده بود سه شبانه روز به حالت روزه گذراندند ، و از آن به بعد به دستور سلطان اسحاق قرار شد هر ساله به همان موعد ، افراد اهل حق سه روز صائم باشند ( نامه سرانجام ، ص ۵۷۰ـ ۵۷۱). بعضى ، این روزه را به نام نیت قَوَّلطاسى به جا مى آورند و یا علاوه بر نیت مرنوى سه روز دیگر را به نیت قَوَّلطاسى به طور استحبابوو نزد بعضى به طور وجوبى روزه مى گیرند (سرسپردگان ، ص ۶۵ـ ۷۱ ; برهان الحق ، ص ۱۴۴ـ ۱۶۱ ; نامه سرانجام ، ص ۵۷۱ـ ۵۷۲). و در مورد روزه ماه رمضان ، مثل نماز شرعى ، بین دو دسته اهل حق اختلاف است (سرسپردگان ، ص ۶۱ـ ۶۴ ; بیان الحق ، قادر طهماسبى کرندى ، ص ۱۱۱ـ ۱۱۲ به نقل از اطلاعیه). اهل حق وجوه مختلفى به مناسبت ایام روزه دارى و عید فطر به نام سرانه یارى (هر سال براى هر نفر سه ریال پردى ورى برابر سه مثقال نقره خالص) ، سرفطر یارى (پنج شاهى پردى ورى معادل یک ربع مثقال نقره خالص) ، نذر ، و نذر ثبت اعمال به خاندان پیر و دلیل مى پردازند (سرسپردگان ، ص ۷۲ـ ۷۳). براى وضو ، غسل ، تیمم ، غسل میت و تلقین میت ، نیت و آداب مخصوص جعل کرده اند (سرسپردگان ، ص ۱۲۰ـ ۱۲۵ و ۶۵ ; نامه سرانجام ، ص ۵۷۴ـ ۵۷۶ ; سرودهاى دینى یارسان ، ص ۱۹۴ـ ۲۰۷). شارب زدن در آیین اهل حق اکیداً ممنوع است و به زعم آنها حضرت على (علیه السلام) و سلطان اسحاق هر دو شارب داشته اند و سلطان اسحاق گفته هر کس تابع على و من است باید شاربش نزند (برهان الحق ، ص ۶۰۷). بر اساس برخى منابع اهل حق ملک طاووس (نام شیطان نزد یارسان گوران و کرند) مأمور کیفر دادن و آفرینش ناپاکى و پلیدى براى کسانى است که از دستور حق اعراض کنند (سرودهاى دینى یارسان ، ص ۱۷۴ـ ۱۷۵). دسته اول اهل حق شیطان را مرتکب عصیان و تکبر و سرکشى از دستور خداوند مى دانند امّا در عین حال سبّ شخص شیطان را به دلیل این که سبّ مصنوع و مخلوق در حکم سبّ صانع و خالق است ، جایز نمى دانند و تنها سبّ افعال زشت او را مجاز مى شمارند (برهان الحق ، ص ۳۱۷) و دسته دوم اهل حق ملک طاووس (شیطان) را از فرشتگان و خاصّان حق مى دانند و معتقدند مخالفت وى با خلقت آدم و حوّا مشیّت پروردگار بوده که در ظاهر رانده ولى در باطن مورد لطف حق بوده و مى باشد (آیین یارى ، ص ۵۱ به نقل از اطلاعیه). منابع آثار الحقّ ، الهى ، نورعلى ; به کوشش بهرام الهى ، انتشارات جیحون ، تهران ، ۱۳۷۳ش ;
اطلاعیه دراویش پیرو نور على الهى ، (ضمیمه اهل حق ، تاریخچه ، عقاید ، فقه) ;
اهل حق ، مالامیرى کجورى ، احمد ; نشر مرتضى ، قم ، ۱۳۷۶ش ;
اهل حق ، تاریخچه ، عقاید ، فقه ; محمدى ، محمد ; پازینه ، تهران ، ۱۳۸۴ش ;
بحارالانوار ، مجلسى ، محمد باقر ; مؤسسة الوفاء ، بیروت ، ۱۴۰۳ق ;
برهان الحق ، الهى ، نورعلى ; انتشارات جیحون ، تهران ، ۱۳۷۳ش ;
حق الحقایق یا شاهنامه حقیقت ، جیحون آبادى ، نعمت اللّه ; تصحیح محمد مکرى ، کتابخانه طهورى ، تهران ، ۱۳۶۱ش ;
الحکمة المتعالیة فى الأسفار الأربعه ، شیرازى صدرالدین ، محمد ; انتشارات مصطفوى ، قم ، ۱۳۷۹ش ;
دانشنامه نام آوران یارسان ، صفى زاده (بوره که ئى) ، صدیق ; انتشارات هیرمند ، تهران ، ۱۳۷۶ش ;
سرسپردگان ، خواجه الدین ، سید محمدعلی ; کتابفروشى منوچهرى ، تهران ، ۱۳۶۲ش ;
نامه سرانجام کلام خزانه ، صفى زاده (بوره که ئى) ، صدیق ; انتشارات هیرمند ، تهران ، ۱۳۷۵ ;
نگاهى گذرا به تاریخ و فلسفه اهل حق (یارسان ، مرادى ، گلمراد ; هایدلبرگ ، ۱۹۹۸ ;
نوشته هاى پراکنده درباره یارسان (اهل حق ، صفى زاده ، صدیق ، مؤسسه مطبوعات عطایى ، تهران ، ۱۳۶۱٫ سخنان كورش كبير به ايرانيان اصيل
اينک که به ياری مزدا تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهای جهان اربعه را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد دين و آئين و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم يا ملتهای ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند. من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملتی تحميل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند يا ننمايد و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد. من تا روزی که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت کسی به ديگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت وبه او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد. من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگری را به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايد و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی ديگری را به بيگاری بگيرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد. من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دينی را که ميل دارد بپرستد و در هر نقطه که ميل دارد سکونت کند مشروط بر اينکه در آنجا حق کسی را غصب ننمايد و هر شغل را که ميل دارد پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو که مايل است به مصرف برساند مشروط بر اينکه لطمه به حقوق ديگران نزند. من اعلام می کنم که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هيچ کس را نبايد به مناسبت تقصيری که يکی از خويشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و بر عکس به کای ممنوع است و اگر يک فرد از خانواده يا طايفه ای مرتکب تقصير می شود فقط مقصر بايد مجازات گردد نه ديگران. من تا روزی که به ياری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که کسی مردان و زنان را به عنوان غلام و کنيز بفروشند و حکام و زير دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و کنيز بشوند و رسم بردگی بايد به کلی از جهان برافتد. از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ايران و بابل و ملتهای ممالک اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند.
واپسین سخنان داریوش بزرگ
اینک که من از دنیا میروم 25 کشور جزو امپراتوری ایران است. در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان در آن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران محترم شمرده می شوند. جانشین من خشایار باید بداند همانند من در حفظ این کشور بکوشد و راه نگهداری این سرزمین ها این است که در امور داخلی آن ها دخالت نکند و مذهب آنها را محترم بشمارد. اکنون که من از دنیا می روم تو 12 کرور زر در خزانه سلطنتی داری و این زرها یکی از ارکان قدرت توست زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نمی باشد بلکه به ثروت نیز می باشد البته به خاطر داشته باش که تو باید به زرها بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی ، من نمی گویم که در موقع ضروری از آن برداشت نکنی زیرا قاعده زر در زرخانه این است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنی اما در اولین فرصت آنچه برداشتی برگردانی مادرت آتوسا بر من حق دارد و پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن 10 سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در کشور هستم من روش ساختن این انبارها را که با سنگ بنا می شود و به شکل استوانه ای است را از کشور مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آید و غله بدون اینکه فاسد شود چند سال می ماند تو باید بعد از من ساختن انبارهای غله را ادامه دهی تا اینکه همواره آذوغه2 یا 3 سال کشور ذخیره باشد. هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مهم مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی بگیری و آنها به مردم ظلم کنند و استفاده نا مشروع نمایند تو نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو نا چاری که رعایت دوستی را بنمایی . کانالی را که می خواستم بین شط نیل و دریای سرخ ایجاد کنم به اتمام نرسیده و تمام کردن آن از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد و تو باید این کانال را به اتمام برسانی همچنین عوارض تردد کشتی ها نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان ترجیح دهند که از آن نگذرند. اکنون قشونی به مصر فرستاده ام تا در قلمرو ایران نظم برقرار سازد ولی فرصت نکردم قشونی به یونان بفرستم . تو با ارتشی قوی و نیرومند به یونان حمله کن و به آنان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را نابود کند. توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و مملق را به خود راه مده چون هر دوی آنها آفت سلطنت هستند و هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مکن و برای اینکه آنها در هنگام اخذ مالیات بر مردم مسلط نشوند. قانونی وضع کن که تماس آنها با مردم کمتر شود. افسران و سربازان را راضی نگهدار چرا که اگر با آنها بدرفتاری کنی آنها نمی توانند معامله متقابل کنند اما در میادین نبرد تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدنشان. امر آموزش را ادامه بده تا اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا فهم و عقل آنها فزونی یابد در این صورت با اطمینان بالاتری می توانی سلطنت نمایی. همواره حامی کیش یزدان پرستی باش اما هیچ قومی را مجبور مکن که پیرو کیش تو باشند و پیوسته به خاطر داشته باش که هرکس آزاده است از هر کیش و آیینی که میل دارند پیروی نمایند. پس از مرگ بدنم را بشوی و آنگاه در کفن بپیچان و در تابوت سنگی قرار ده و در قبر بگذار اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که تابوت مرا بینی دریابی که پدرت زمانی پادشاهی مقتدر بوده است و تو نیز همچون من روزی خواهی مرد و با دیدن تابوت من غرور بر تو غلبه نخواهد کرد اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی بگو که قبر مرا مسدود نمایید و وصیت کن تا پسرت نیز در مورد تو چنین نماید. زنهار زنهار هرگز هم مدعی و هم قاضی نیست به کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن را بررسی و حکم نماید زیرا مدعی اگر قاضی شود ظلم خواهد کرد. هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا قاعده این است که وقتی کشوری آباد نشود رو به ویرانی خواهد رفت. آباد کردن حفر قنات و احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار ده. عفو و سخاوت را فراموش مکن و بدان که بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهی عفو و سخاوت است ولی موقعی است که نسبت به تو خطایی کرده باشند و تو آن را عفو کنی ظلم کرده ای دیگر چیزی نمی گویم و این اظهارات را با حضور کسانی غیر از تو که اینجا هستند عنوان داشتم تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کردم و آنک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم مرگ من نزدیک است.